محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2517

تاريخ الطبرى ( فارسي )

پيش وى رسيدند عدى بن حاتم حمد خداى كرد و سپس گفت : « ما پيش تو آمده‌ايم و به كارى دعوتت مىكنيم كه خدا عز و جل به سبب آن امت ما و جماعتمان را فراهم آرد و خونها به وسيلهء آن محفوظ ماند و راهها امن شود و صلح در ميان آيد ، پسر عموى تو سرور مسلمانان است كه سابقهء وى بيشتر است و آثار وى در مسلمانى نيكتر . مردم بر او فراهم آمده‌اند و خداى عز و جل در اين كار ارشادشان كرده و كس جز تو و يارانت باقى نمانده . اى معاويه بس كن ، مبادا خدا تو و يارانت را به جنگى همانند جنگ جمل دچار كند . » معاويه گفت : « گويا به تهديد آمده اى ، نه به صلح . اى عدى هرگز ! به خدا من پسر حربم و با تهديد از جاى نمىروم ، به خدا تو از آنهايى كه كسان را بر ضد پسر عفان كشانيده‌اند و از جمله قاتلان اويى و اميدوارم از جمله كسانى باشى كه خدا - عز و جل به عوض او ميكشدشان ، هرگز ! اى عدى پسر حاتم ، انتظار بى جا دارى . » شبث بن ربعى و زياد بن خصفه در سخن هم افتادند و يك جواب دادند كه ما به قصد اصلاح فيما بين آمده‌ايم و تو براى ما سخنورى مىكنى ، گفتار و كردار بىحاصل را به يكسونه و دربارهء چيزى كه نفع عام دارد پاسخ بگوى . » يزيد بن قيس سخن كرد و گفت : « ما براى آن آمده‌ايم كه پيغامى را كه به ما داده‌اند به تو برسانيم و آنچه را از تو مىشنويم از جانب تو بگوييم ، معذلك از اندرزگويى تو باز نمىمانيم و از تذكار حجتى كه پنداريم به وسيلهء آن به الفت و جماعت توانى آمد دريغ نمىكنيم . يار ما همانست كه فضيلت او را دانسته اى و مسلمانان نيز دانسته‌اند ، گويا از تو نهان نمانده كه اهل دين و فضيلت كسى را با على برابر نمىكنند . و ما بين تو و او مردد نمىمانند . اى معاويه از خدا بترس و با على مخالفت مكن كه به خدا كسى را نديده‌ايم كه چون او پاى بند پرهيزكارى و زاهد دنيا و جامع خصال نيك باشد . » گويد : معاويه حمد خدا گفت و ثناى او كرد سپس گفت : « اما بعد مرا به اطاعت و پيوستن به جماعت مىخوانيد ، جماعتى كه ما را بدان مىخوانيد با ماست ، اما اينكه